شکر تلخ * Bitter Sugar
داستان با کابوس استاد نادری جانباز شیمیایی و قطع نخاعی آغاز می شود . استاد نادری در خواب شالی سبز رنگ را روی موج های دریا سرگردان می بیند . صدای همسر استاد نادری از بیرون اتاق شنیده می شود که فرزندانش رضا و سحر را برای نماز بیدار می کند . سحر دانشجوست . دچار غم و تنهایی و دوری از خانواده . همیشه در خلوت خود از تنهایی اش گله دارد . رضا تنها پسر استاد نادری است که عاشق ورزش های رزمی است و معمولا آرزوهای رضا با خانواده در تعارض است . وی علاقه مند است تا ساعات فراغت را با رفقا بگذراند . ولی به لحاظ احترام معمولا با پدر و مادر و در مجالس اوست . در یکی از همین جلسات با پسری به نام سعید آشنا می شود که به خاطر عشق به ایران و سنت های ایرانی از آمریکا به ایران بازگشته است و به سفارش دایی اش حاج احمد که او نیز از جانبازان جنگ و از دوستان استاد نادری است در کارخانه مشغول به کار می شود ....